یادداشت های تنهایی |
چاک از يک مزرعهدار در تکزاس يک الاغ خريد به قيمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحويل بدهد. اما روز بعد مزرعهدار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدي برات دارم. الاغه مرد.» چاک جواب داد: «ايرادي نداره. همون پولم رو پس بده.» مزرعهدار گفت: «نميشه. آخه همه پول رو خرج کردم.»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.» مزرعهدار گفت: «ميخواي باهاش چي کار کني؟» چاک گفت: «ميخوام باهاش قرعهکشي برگزار کنم.» مزرعهدار گفت: «نميشه که يه الاغ مرده رو به قرعهکشي گذاشت!» چاک گفت: «معلومه که ميتونم. حالا ببين. فقط به کسي نميگم که الاغ مرده است.» يک ماه بعد مزرعهدار چاک رو ديد و پرسيد: «از اون الاغ مرده چه خبر؟» چاک گفت: «به قرعهکشي گذاشتمش. ۵۰۰ تا بليت ۲ دلاري فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم.» مزرعهدار پرسيد: «هيچ کس هم شکايتي نکرد؟» چاک گفت: «فقط هموني که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
و پرده در لحظه ی معلومی فرو خواهد افتاد.
پیر نمایش طنز ایران و سلطان بلا منازع بازیگری هنرمند محبوب استاد رضا ارحام صدر
ساعتی پیش در منزل مسكوني خود در شهر اصفهان و در سن 85 سالگي چهره در نقاب خاک کشید.
روحش شاد و خندان و رحمت بی انتهای خداوند نثارش باد
این غم را به خانواده ی گرامی ایشان و تمامی هنرمندان و هنردوستان این مرز و بوم تسلیت می گویم و برای تمامی پیشکسوتان فرهنگ و هنر ایران زمین آرزوی سلامتی و طول عمر می نمایم.

رضا ارحام صدر بازيگر پيشكسوت تئاتر و سينما ارديبهشت ماه 1302 در محله پاقلعه بخش 4 اصفهان متولد شد و فعاليت هنري خود را از سال 1326 و بازي در تئاتر آغاز كرده و ...
برای دیدن ادامه مطلب و چند عکس از استاد روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
در انتهای شگفت آور یک پیچ
و دست دخترکی امروز
جدا نمود تنش را زساقه ی هستی
و دست دخترک از خون عشق
گلگون شد
پر از خاکم
غبار آلود و نا آرام
که می گردم در این صحرا به دور خویش
مجنون وار
زدل دودم رود تا آسمان اما
زمینگیرم من تنها
چنان دیوانه ی مستی
پریشان حال و سرگردان
دمی افتم ز پا اما
دگر باره بر آید از نهادم آه و آنگه
گردش و
خاک و
همان تکرار
چو برخیزم پریشانی و سرگردانی و وحشت
چو بنشینم
تمام است عمر کوتاه پر از گردم
و حالا بار دیگر
آه...
که داند بار دیگر هم
توانم خاست از این خاک؟
شنيدم كه يكي گاو بزرگي كه ز گاوي تو بگفتي كه دگر دست همه بسته زپشت و فقطش كار همين بوده كه چون ماشين كمباين بسي يونجه و آل و علفي ميل كند دايم و هم تاپه در اندازد و ماغي كشد و دم بتكاند و دگر سر به همه سمبه و سوراخ به در آرد و پوزي بزند داخل آن را و دگرباره در آرد سر و جاي دگري باز نمايد ز قضاي بد و از شانس بد و طالع منحوس، به يك خمره ي زيبا و بزرگي برسيدي و سرآغاز نمود عادت خود را كه بود سر به در آوردن و پوزي زدن و ليس و سپس ماغ و سپس دم بتكاندن به مگس ها.
ولي غافل از آن بود كه اين بار دگر نيست حكايت به روال سنواتي كه گذشته است و سر سالم خود از بن هر حفره و چاهي بستانده است...
روبهـی قالب پنیـری دید
به دهن برگرفت و زود دوید
به درختی رسید در راهی
روی آن زاغک فزون خواهي
روبهک پرفریب و حیلت ساز
رفت پای درخت و کرد آواز
گفت به به چه قدر زیبایی
چه سری چه دمی عجب پایی
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش آواز بودی و خوشخوان
نبدی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواست قارقار کند
تا که آوازش آشکار کند
پس چو اوضاع را مساعد دید
جمله احوال بر قواعد دید
اندکی قارقار خود سر داد
ناخراشیده بانگ خود در داد
روبهک گفت: آفرین احسنت
به به و چه چه و زهی احسنت
حظ نمودم من از صدای خوشت
کاش هرگز ندیدمی خمشت
ای صدای تو بهترین آواز
وی کلامت بیانگر صد راز...
بند تمبانی سرودن پیشه و کار من است
یاوه و حرف مزخرف ورد منقار من است
دیگرا دنبال پولند و زر و زور و مقام
لنترانی های ناجور مزد افکار من است
بعد حافظ، بعد سعدی این منم شاعر ولی
قیف تخمه می شود برگی که اشعار من است
یا که جمعی می رسند از راه دوری با چماق
یا که این دیدی خطا از عینک تار من است
بس که من گفتم جفنگ و لاف بیهوده زدم
این سر و دست شکسته وین دل زار من است
و. ش. جفنگ المعانی
شنیدم که یکی حاکم پر هیبت و پر شوکت و پر نخوت و پر پول و شکم سیر، روان شد پی نخجیر، به صد مرد و به صد اسب و به صد جار و به صد جیر، به صد همسفر پیر.
خلاصه که یکی روز تلف گشت، به صد کوه و به صد دشت و همی گشت و همی گشت و دریغ از بزکی لاغرکی آهوکی تا که شود صید به تیر ستم شاه قدر قدرت دستان.
چو روزی سپری گشت و رمق از تن شاهانه برون گشت و بسی گشنگی و تشنگی و خستگی و ضعف فزون گشت، بگشتند پی جا و مکانی و دهی را که در آن سوی یکی تپه نهان بود بدیدند و برای شب شاهانه گزیدند...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|